|
یک سبدمهربانی هنري
|
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم ادامه مطلب [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:52 ] [ آلما ]
[ ]
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 0:7 ] [ آلما ]
[ ]
سلام به همه اول از همه باید تشکر کنم بابت پست قبلی که نظر داده بودن هر قاصدکی یک پیامبر است . ساکت و ساده و سبک بود ، قاصدکی که داشت می رفت . فرشته ای به او رسید و چیزی گفت . قاصدک رو به فرشته کرد گفت : اما شانه های من ظریف است . زیر این خبر می شکند من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم
فرشته گفت : درست است آن چه باید تو بر دوش بکشی غیر ممکن است و سنگین ؛ حتی برای کوه اما تو می توانی . زیرا قرار است تو بی قرار باشی . فرشته گفت : فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر . آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد . حالا هزاران سال است که قاصد می رود ، می چرخد و می رود ، می رقصد و همه می دانند که او با خود خبری دارد . دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود . خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدک یک پیامبر است . پنجره بسته بود تو نشنیدی و او رد شد . اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد . عرفان نظر آهاری
[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 0:2 ] [ آلما ]
[ ]
آنكه عاشق مي شود خدائي داردبر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود . پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت . ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد . و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت . و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت . دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد . و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک . و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت . و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است . و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است .
عرفان نظرآهاري [ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 10:16 ] [ آلما ]
[ ]
دختر و درختدختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود. روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود. روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد. روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان ماه و سال می شدند و می آمدند اما کسی را با خود نمی آوردند. دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می کرد. سر انجام اما دختر روزی خواستگارش را شناخت. خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماهها و سالها رو به روی خانه دختر، خاطر خواه ایستاده بود. عرفان نظر آهاری [ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 10:32 ] [ آلما ]
[ ]
باريدن مهتاب از دعاي مادر استماه مرشد بر بالاي بسطام بود، سخن ميگفت. يعني که مهتاب بود. مناجاتي بر آن کنده بودند و گفت که هزار و صد و شصت و شش بهار ازاين مزار ميگذرد. ماه مرشد گفت: او که اينجا خوابيده است و نامش سلطانالعارفين است روزگاري اما کوچک بود و نام او طيفور بود و من از او شبهاي بسياري به ياد دارم، که هر کدامش ستارهاي است، شبي اما از همه درخشانتر بود و آن شبي است که او هنوز کودک بود، خوابيده بود و مادرش نيز، سرد بود و زمستان بود و برف ميباريد و به جز من که ماه مرشدم همه در خواب بودند. کمي آب به من ميدهي؟
گفت: حتماً در سبو آبي هست. به سراغ سبو رفت. سبو هم خالي بودو پس کوزه را برداشت رفت تا از چشمه آب بياورد. سوز ميآمد و سرد بود و زمين ليز و يخبندان. و من ميديدمش که ميلرزيد و دستهاي کوچکش از سردي به سرخي رسيده بود. و ديدم که بارها افتاد و برخاست و هر بار خراشي بر سر و روياش نشست.
برداشت. به خانه برگشت، ساعتي گذشته بود. آب را در پيالهاي ريخت و بر بستر مادرش رفت. مادرش اما به خواب رفته بود و او دلش نيامد که بيدارش کند. و همانطور پياله در دست کنار مادرش نشست. صبح شد و من ديگر رفتم. فردا اما از شيخ آفتاب شنيدم که مادرش چشم باز کرد و ديد که پسرش با پيالهاي در دست کنارش نشسته پرسيد: چرا نخوابيدهاي پسرم.
نباشم. مادر گريست و برايش دعايي کرد.
شب تاکنون هر شب بر او باريدهام. که باريدن بر او تکليفيست که خدا بر من نهاده است.
بود. عرفان نظرآهاری [ چهارشنبه یکم تیر 1390 ] [ 1:15 ] [ آلما ]
[ ]
دانه می کارم
دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن
حقیقت
یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .
اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در
جستجوی حقیقت دوید آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت
شکار
من است . "
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از
چشم
ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست
هایش به
خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از
آنکه
چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت
غزالی
است که نفس می کشد .
این چیزی بود که او نمی دانست .
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب
را
به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی
فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری
بیاموزم .
و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد .
زمان
گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار
دانه ،
هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار
شد .
و
غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و
بی تیر و
بی کمان .
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار
زیسته
بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با
دست
خونی اش دانه ای در خاک کاشت .
[ دوشنبه ششم دی 1389 ] [ 11:24 ] [ آلما ]
[ ]
امروز که سنگ از خواب بیدار شد احساس کرد خورشید
گونه
هایش را بوسید
سنگ خندید
رودخانه شوخ چشمی میکرد و یک مشت آب بر سر سنگ
ریخت
سنگ چمشهایش را مالید و به زندگی سلام کرد
سلام زندگی من آماده ام به وظیفه سنگ بودن عشق
بورزماگر
سنگم شاید سکویی
باشم برای استراحت
شاید پناهی باشم برای مورچه گان
شاید سنگ تراش نفس اهورایی بر من بدمد
نمی دانم امروز نقشم چیست شاید باید سنگ باشم تا سختی
مرا
انسان ببیند
پس باورم کن آنچنان که یک سنگ را میتوان باور کرد
باور کن که سنگم
[ دوشنبه ششم دی 1389 ] [ 11:15 ] [ آلما ]
[ ]
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خداگل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .
هر گلبرگش شعله بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت .
پیداخواهد کرد" .
می گیرد .
کاری ندارد . او همه زندگی اش را وفق نور می کند ، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد . نور می خورد و نور می زاید .
آفتاب ، آفتابگردان می میرد؛ بدن خدا انسان . "
که تو به خدا برسی ، دیگر " تویی " نمی ماند . و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم ، تو فاصله ها را چطور پر می کنی ؟ "
آفتاب غرق شده بود .
می رفتم که نسیمی رد شد و گفت : " نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می اندازد ، نام انسان آیا
کسی را به یاد خدا خواهد انداخت ؟ "
عرفان نظرآهاری [ سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ] [ 10:9 ] [ آلما ]
[ ]
بازم دلم هوای کرمان رو داشت هوای دوستام دلم میخواست از
اونها
بگو اما نمیدونستم چطوری رفتم سر صندوقچه خاطراتم این
عکسها رو
توی شاه نعمت الله ولی کرمان گرفتم
یادش بخیر
یادت باشد...
یادت باشد: قبل از هر پرش بلند زیر پایت را نگاه کنی
یادت باشد:دوست داشتن خود یکی از رموز آرامش است
یادت باشد: شکست فرصتی است برای شروع دوباره.
یادت باشد: خندیدن درمانگر بسیاری از دردها و رنجها
است.
یادت باشد: کسی برنده است که هرگز تسلیم مشکلات نشده
است.
یادت باشد : حسادت ورزیدن مانع رشد و موفقیت بیشتر ما
می شود.
یادت باشد: خوشبختی حس توست نه ابزار دوروبرت.
یادت باشد: اضطراب مانع پیروزی است.
یادت باشد: برای تحقق رویا های خود باید تلاش کنی.
[ جمعه دوم مهر 1389 ] [ 15:5 ] [ آلما ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |